یک زمستون واقعی واقعی
یک روز زمستونی سرد سرد سرد که من رفته بودم خونه مامان بدری جون و بابا بزرگ مامان زهره کلاس داشت،صبح ساعت 9 ولی مگه میشد با این برف توی خیابونها رانندگی کرد؟؟!! با بابا مجید و مامان زهره اول رفتیم خونه مامان بدری یک سرسره باری بود که بیا و ببین من کلی حال کردم وقتی بابامجید و مامان زهره داشتند بررسی میکردند که مامان زهره اصلا میتونه با این وضعیت برف رانندگی کنه و بره کلاس؟ بنده در حیاط مامان بدری جون مشغول بازی با سه چرخه و برف شدم به همراه مامان بدری جون مامان زهره هم از من چند تا عکس خوشگل با اون بینی یخ زده ام گرفت که مشاهده میکنید ...



